العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

362

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

با او بيعت كرد . سپس دستور داد : ميوه و شربت عسل آوردند . ما از آن بهره‌مند شديم و ابراهيم با ما خارج شد تا مختار وارد خانهء خود گرديد . شعبى ميگويد : موقعى كه ابراهيم از نزد مختار مراجعت كرد دست مرا گرفت و گفت : دانستم كه تو و پدرت شهادت نداديد . ولى آيا اين گروه كه شهادت دادند بر حق افتراء ميزنند ؟ گفتم : آنان آن طور كه ديدى شهادت دادند . بزرگان افتراء و شيوخ مصر و شهسواران عرب در ميان آنان بودند مثل اين گونه افراد غير از حق چيزى نخواهند گفت . ابراهيم بن اشتر رحمه اللَّه رجلى بود : ظاهر الشجاعه ، دلاورى با شهامت ، دامن همت براى محبت اهل بيت پيامبر بكمر زده ، پرچم نصيحت را براى آنان با دو دست خود بر افراشته . ابراهيم خويشاوندان و برادران و دوستان و اعوان خود را جمع كرد و آنان را با حميد بن مسلم ازدى در همهء شب نزد مختار مىبرد و مىآورد تا اينكه ستارگان رو بغروب مىنهادند . رأى آنان بر اين شد كه : روز پنجشنبه چهاردهم ماه ربيع الآخر سنهء « 66 » قمرى خروج كنند . اياس بن مضارب سر پاسبان عبد اللَّه بن مطيع بود كه امير كوفه محسوب مىشد . وى به ابن مطيع گفت : مختار لا محاله بر تو خروج مىكند . بر حذر باش ! سپس اياس با پاسبانان خارج شد و پسرش را كه راشد نام داشت بسوى كناسهء كوفه فرستاد خود اياس متوجه بازار كوفه شد . ابن مطيع هم گروهى را به طرف قبرستانها اعزام كرد تا كوفه را از آن افرادى كه به آنان بد بين شوند نگاهدارى نمايند . ابراهيم بعد از مغرب با گروهى متوجه مختار شدند كه زره پوش بودند و روى زره قبا پوشيده بودند . پاسبانان بازار و قصر را احاطه كرده بودند . وقتى چشم اياس بن مضارب بياران ابراهيم افتاد كه مسلح بودند به ابراهيم گفت : اين اجتماع براى چيست ! ؟ من به تو بد بين هستم ترا رها نمىكنم تا ترا نزد امير ببرم . ابراهيم سخن او را نپذيرفت و دچار مشاجره شدند . ابراهيم به مردى از همدان ( به سكون